سرلوحه های موج چهارم

الیمین و الشمال مضله و طریق الوسطا هی الجاده

سرلوحه سیزدهم : من و گم نام
ساعت ٤:٤٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳۸٩  

حوصله ات سر رفته بود . صبرت سر آمده بود.  از بس  خواستم برای شهدا بنویسم و ننوشتم . از این که امتحانات میان ترم را بهانه کردم برای ننوشتن . آمدی که نشان دهی فقط بسیجی خمینی نبودی . آمدی تا دفاع از خامنه ای با چند تکه استخوان را به من یاد دهی. آمدی  که نشان دهی من مرد لافم و تو مرد عمل . خواستی نشان دهی که این همه گوشت و پوست باد کرده روی تن م با یک تکه استخوان تو برابری نمی کند . گفتی هنوز من نمرده ام که تو درباره من بنویسی . گفتی هنوز استخوان های م از بین نرفته و با همین استخوان های دست می توانم چند برابر تو و امثال تو ، یاد خود را روی سینه ی مردم تایپ کنم .

قبول . تسلیم . یک - هیچ به نفع تو . نه ، بی نهایت - هیچ به نفع تو . اصلا من ، صفرِ مطلق . تو بی نهایت . دیدی من در تو نمی توانم ضرب شوم  ؟ من اگر خیلی آدم م باید از رابطه خودم  با خدا رفع ابهام کنم . آن گاه برای تو بنویسم . باید تکلیف م را با خودم مشخص کنم . که می خواهم در خط تو باشم ؟ یا نه ؟

***

بردن و باختن نسبی ست . من دی روز نسبت به تو بازنده بودم . با همان نسبت که گفتم . اما نسبت به بعضی ها هم برنده شدم . آقای آیت الله ! شما دی روز باختی . شما را می گویم که مسیرت را کج کردی تا به تشییع کنندگان فرزند گم نام زهرا برخورد نکنی . آقای آیت الله ! تابوتی که تو دی روز تشییع کردی خالی بود . آن را پر از کاه کرده بودند تا سنگین جلوه کند . تابوت ما اما کوه نور بود . کوه نور ما اگر چه چند استخوان بیش تر نداشت ، اما از کوه کاه تابوت خالی شما سنگین تر بود . آقای آیت الله ! آیا دی روز فاطمه به تو اجازه داد بگویی "مراسم عزا را سیاسی نکنید" ؟ تو فاطمه را با ناله و مسمار می شناسی ، من با خطبه ی سیاسی - عبادی فدکیه اش . آقای آیت الله ! سهم امام ت زیاد باد ! اگر این ها - که ام روز عمدا راه ت را کج می کنی که عبای ت آلوده ی سیاست شان نشود - نبودند تو به جای راه انداختن دسته ی عزا ، ام روز داشتی برای استقبال از صدام دیوار های قم را ماست مالی می کردی . دست خوش حاج آقا ! تو خوب عمله ای بودی دی روز برای عملیات آب رو بردن از فرزندان مادر آب ! از تو البته این انتظار هم می رفت . مگر تو همان نیستی که در سال های جنگ - که امام جماعت بودی- ،با جلوگیری از قرائت دعای شریفه ی "خدایا ،خدایا ، تا انقلاب مهدی ، خمینی رو نگه دار ، رزمندگان اسلام ، نصرت عطا بفرما" نماز را از لوث سیاست پاک کردی ؟ اما آن روزها بسیجیان خمینی بردند و تو باختی ، و دی روز هم ...

***

شهید ... (؟) صبر کن . قبل از این که بروی یک سوال دارم از تو . به من بگو چرا ام روز آمدی این جا ؟آن هم در روز وفات مادرت که هم سنگران ت در مجنون برای ش مثل هر سال مجلس عزا گرفته اند ؟ نگو از خاک داغ و نیزار های مجنون خسته شدم . هیچ کس نداند ، خودت خوب می دانی که در این سال ها ، در میان همین خاک ها ، همیشه سرت روی دامن مادر آب بود . دامان زهرا را رها کردی و هزار و اندی کیلومتر کوبیدی و آمدی این جا ؟ با همان زبان شهدایی ات بگو چرا ؟ بگو که آمدی مرا تکان دهی . بگو که آمدی از این خیل عزادار فاطمه ، دو نفر یار برای مهدی اش مهیا کنی . آمدی و آمدی . ابتدا رفتی به تهران تا خودت را به رخ بسیجیان پای تخت نشین خامنه ای بکشانی . من ابتدا خیال برم داشت که آمده ای به من بگویی پس چرا از من نمی نویسی ؟ اما من باز هم ننوشتم . آمدی به قم . دل م لرزید . نکند می خواستی مرا گوش مالی دهی ؟ با خودم گفتم اما با کدام دست ؟ از رو نرفتم . جلوتر آمدی . دی روز عصر را می گویم . 6 بعد از ظهر . درست آمدی در مسجد محله ما . به عبارتی کم تر از 20 متری خانه ما ! تازه اگر بچه های بسیج به داخل مسجد راه نمایی ات نمی کردند ، داشتی می آمدی درست در خانه ما .اما در خانه را من قبلا قفل کرده بودم . تا آمدم در خانه را باز کنم ، تو رفتی ! دست های مردم بین من و تو جدایی انداخت . اما شاید ، تو نیامده بودی که بیایی به خانه ما . شاید می خواستی به من بگویی در خانه ات را همیشه باز بگذار .بشکن این قفل را . اما من وقتی به خانه بر گشتم ، دوباره در را قفل کردم . شاید از این که یک اسکلت به در خانه ام بیاید می ترسیدم ...

***

دی روز نرمی استخوان ات را از زیر تابوت حس کردم . گفتی : من با همین استخوان نرم ، در جنگ سخت پیروز شدم ! آمده ام ببینم تو با آن استخوان های سخت ت ، در جنگ نرم چه می کنی ؟

***

دی روز خیلی سبک شده بودی . آن قدر سبک که چند بار نزدیک بود تابوت ت روی دست مردم واژگون شود . یعنی زهرا هم دی شب شبی ، این قدر سبک بوده ؟ به یقین سبک تر بود . آن قدر سبک که تابوت ش علی را حمل می کرد و نه علی تابوت را . شاید هم علی دی شب خیلی سنگین شده بود . دلش زیادی پر شده بود . بی جهت نبود که دستان پیام بر - که سلام خدا بر او باد-  حین تدفین به یاری اش آمد ...

و تو دی روز از خاک برخواستی . و فردا دوباره به خاک باز خواهی گشت . جان مادرت زهرا ، ام شب حین وصال ، سلام مرا به علی برسان . با تو هستم ! فرزند روح الله ! 23 ساله!، محل شهادت مجنون !

 

پس نوشت : به کسی برنخورد . العیاذ بالله ، منظور از آن آقای آیت الله هیچ کس نیست . آن آیت الله ما هستیم . مایی که سهام گیر ائمه ایم و  راه مان راه اعمه .

 

 


کلمات کلیدی: