سرلوحه های موج چهارم

الیمین و الشمال مضله و طریق الوسطا هی الجاده

سرلوحه ی چهاردهم :‌ من ، مشهد و نهاد
ساعت ٥:٤۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٩ خرداد ۱۳۸٩  

هفته پیش امام رضا (علیه السلام) به واسطه ی دفتر نهاد ره بری دانش گاه ، مرا به زیارت خود طلبید . و سوغات من از این سفر ، سوالاتی بود در گیر کننده (ذهن مرا که درگیر کرده) :

 

1- آورده اند جان مایه ی روزگار جایی است که دل کندن از آن شدنی نیست. جایی شبیه بالاسر مقدس امام رضا (علیه السلام) ، وقت وداع . راز طلسم ضریح را هنوز در نیافته ام ؛ که این جا سرشار از صفات متضاد و بعضا متناقض است. ضریح ش ، گاهِ رفتن زانو­گاه انسان را سخت سست می کند و قدم گاه انسان را سخت محکم . پای انسان را خشک  می کند و صورت را خیس . انسان هایی را می بینی که در عین عاقل بودن ، مجنون وار به مشبک های ضریح می چسبند چنان که نظیر این حالت انسانی در جایی جز تیمارستان ها ، قابل مشاهده نیست. و اما بار تناقض فراتر از این است .

از زمانی که غربت ائمه بقیع را دیده بودم ،عهد کرده بودم امام رضا (علیه السلام) را در سلام دادن هایم فقط امام رئوف بخوانم - که چه قدر برازنده ی قامت اش است لباس رافت - و پرهیز داشتم از ذکر "امام غریب" برای حضرت ش . اما اعتراف می کنم  حس ی که در بالاسر مبارک ش به انسان دست می دهد ، جز در بقیع مشاهده نمی شود .  بزرگ ترین متناقض نمایی که در کنار ضریح مشاهده می شود ، تناقض بین واژه های " دریای زائر" است و " کوه غربت" . راه نمایی ام کنید تا بفهمم چرا بارگاه امام ما ، رضا (علیه السلام) که نه در روزگار حیات ظاهری - به لطف زیرکی جاهلانه ی مامون - و نه پس از آن تا امروز - توسط همان دریای زوار - در تنگ نا نبوده است ، برازنده ی "غربت" است ؟ آیا این مساله نیز به رابطه ی بین کمیت و کیفیت منتهی می شود ؟

2- اصولا لذت مشهد هایی که با خانواده و فامیل رفته می شود بسیار کم تر است از لذت مشهد با گروه های هم سن . مقایسه  دو اردوی مشهد - یکی با انجمن اسلامی دانش آموزان ، و دومی (همین اردو) با نهاد رهبری-  با هفت - هشت مشهدی  که خانواده گی رفتم ؛ این نتیجه را به دست می دهد .( البته یک مشهد با راه نمایی ِ علامه طباطبایی هم رفتم که چیز زیادی از میزان لذت اش در خاطرم نیست) . نمی دانم علت این مساله را باید در شخصیت خانواده گی ام  بیابم ؟ یا در رفیق دوستی ام ؟ یا در پول حلال تر از شیر مادری که در این دو اردو توسط دفتر نماینده گی ره بر ، خرج م شده است ؟

3- یکی دیگر از مسائلی که به نظر من ناراحت کننده است ، عادی شدن روابط ما با امام رضا (علیه السلام) در حد پسرخاله و... است . وقتی به عراق یا عربستان می رویم شاید چندین پست و سرلوحه در سرگذشت نامه ی" جانستان عربستان" و... می نویسیم ( چه بسا بعضی ها کارشان از این حد نیز فراتر رفته و جانستان کابلستان می نویسند!) . اما برای زیارت مشهد ولی خدا ، امام مان رضا (علیه السلام) حتی دریغ از یک "کام منت" . در مسجد گوهرشاد همین فکر ذهن م را سخت مشغول کرد . تا جایی که در پس این رشته افکار ، خدا را شکر کردم که ساکن مشهد نیستم ! که اگر بودم شاید زیارت او به بی روحی زیارتی می شد که اکنون هر هفته  بر حرم خواهرش معصومه (سلام الله علیها) می گزارم . و اما سوال درگیر کننده این است که اصلا آیا این عادی شدن روابط با امام ، چیز بدی است ؟ یا اصلا چیز بدی نیست ؟ و این که چرا هر دوی این سوال ها یک مفهوم دارد ؟!!!

  4-   روحانی کاروان ما پیرمردی تپل ، باحال و مشدی بود که آمده بود مشهدی شود ! . بچه ها به تعریض او را "اسلام" صدا می کردند . خودش هم به خودش "اسلام" می گفت!  هر کس را که می دید دست در جیب قلمبه قبای ش می کرد و به قول خودش یک "شکلات الاسلام " به او می داد . وقتی می خواست از جوی آب رد شود ، یکی از بچه ها را به کمک می طلبید و به او "عصای اسلام" می گفت. وقت عکس یادگاری به بچه ها ، می گفت بیایید در آغوش اسلام!  حکایت می کرد از جوانی که از کفرستان زن گرفته و در جواب عصبانیت پدر از این فعل ناشایست او ، چنین بهانه آورده که " میخ اسلام (!) را در سرزمین کفر فرو کردم !!! " . زمزمه اش حدیث امام حسین (علیه السلام) بود که "علی الاسلام السلام اذا بلیت الامه براع مثل یزید" !!!

و اما آن چه در میان این همه شوخی های این پیرمرد ذهن مرا سخت مشغول کرده ، یک سوال جامعه شناسانانه است که امام خمینی (سلام الله علیه)  نیز در دیدار طلاب به آن اشاره کرد و آن این که " مردم هر آن چه بدی از شما روحانیون سر می زند را به پای اسلام می نویسند اما آن چه از  یک نان وا یا یک کاسب سر می زند را فقط از چشم او می بینند ، و آن را به پای آن صنف و کل کاسبان نمی نویسند  " . واقعا چرا ؟

 

5-  بنا به حکمت "شرف المکان بالمکین" نتیجه می شود که "شرف الاردو  بالمردوین" . برخی بچه هایی که  از طرف نهاد نماینده گی دانش گاه قم به مشهد آمده بودند ، دقیقا مشخصات یک مردو (اردو رونده) بسیجی زمان جنگ را داشتند. به جز مشخصات ظاهری مثل ریش و تسبیح و... (که یکی شان جداً به خوش گلی و  شباهت شهید همت بود) ؛ پایین کوه سنگی با یک دیگر دقیقا مثل رزمنده گان شوخی های خرکی ( آب دادن ها ، تعریض و بسط دادن طنز به سرود های انقلابی و دفاع مقدسی و...) می کردند و من اگر جای یکی از ایشان بودم - که به آب انداختند و گوشی اش سوخت و کفش ش به فنا رفت -  حتی اگر صمیمی ترین دوستان م بودند ، به باد فحش شان می گرفت م و تا ابد نگاه شان نمی کردم .  اما دریغ از یک خوشه که حتا یک رگه ی خشم در چشم هاشان . آخرِ تلافی شان هم آب پاشیدن به طرف مقابل بود . درست مثل یک بچه . پاک و معصوم . گویی قرار است کسی که با او شوخی کرده 5 دقیقه دیگر توسط یک خم پاره تکه تکه شود و چه کسی را یارای انتقام گرفتن است از کسی که تا 5 دقیقه دیگر به لقاء الله می رود ؟ ( اصلا سورئالیستی و افسانه ای نمی نویسم ، به خدا که این احساس در چشم  پسر شهیدی که رفقا به آن بلا - آب دادن و الخ - دچارش کرده بودند ، دیدم . و البته یک بار دیگر نظیر آن را در اردوی راهیان نور دیده بودم)

 

کوه سنگی اما درست مثل یک سهمی است . کوهی که اوج آن ، نقطه ی عطف آن که نه ، نقطه ی ماکزی مم آن است . اما ماکزی مم کوه سنگی به بی نهایت میل می کند . شرف المکان بالمکین ؛ نوک کوه سنگی شاید 200-300 متر بالاتر از سطح خاک نباشد . اما ، مکینی که در آن مدفون اند ، خیلی وقت است که به بی نهایت رسیده اند .

 

داشتم  از مَردوین می گفتم . همان مردوینی که تا 5 دقیقه پیش داشتند مثل اشرار با هم شوخی بسیجی می کردند . همین ها وقتی به کله ی کوه می رسند ، زمام از کف می دهند ، گویی داغ برادر بر سینه شان سنگین می شود . کافی است یک خاطره گوی دفاع مقدس برای شان از شهدا و برادران شان و سربند یا زهرا بگوید تا مثل مرغ سرکنده شوند و سیل راه بیاندازند . 

قله ی کوه سنگی اما ، شبیه هیچ کجا نیست جز حسینیه گردان تخریب . با همان بو و حس. شرف المکان بالمکین .

 

 

 

و اما تشویشی که در ذهن نقش می بندد ، چرایی وضعیت بسیج دانش گاهی است ؟ چرا باید با وجود این همه بسیجی بالفعل ( و شهید بالقوه ) بسیج دانشجویی حال و روز خوبی نداشته باشد ؟ چرا با وجود نظیر چنین جوانان جذابی که حتا به دلیل وجود یک جوان اهل سنت در کاروان، ذکر همیشه گی شان - لعن علی عدوک یا علی ... - را نمی خوانند (و خدا می داند چه قدر برای شان سخت است این نخواندن)  ، و نیز با تاکیدات ره بر  به جذب حداکثری ، مجموعه بسیج دارای مرز بندی های خود ساخته و گاه تعصبی است ؟ آیا تنها هدف بسیج دانشجویی تحقق ارتش بیست میلیونی است ؟ و آیا با این مرز بندی های خود ساخته که برخی از آنها قطعاً مورد نظر ره بر نیز نیست (ر.ک : عتاب های آقا در جمع دانش جویان بسیجی) تحقق این آرمان دست یافتنی است ؟ چرا با وجود بسیج دانش جویی اصلاً باید نیاز به نهاد نماینده گی ره بر در دانش گاه باشد ؟ و آیا این بدین معنی است که ره بر می داند ، فرهنگ بسیجی را باید در مجموعه ای تشکیلاتی تر از بسیج آموزش داد ؟ آیا دلیل این امر ، وجود یک دانش جو ( و نه یک مربی) در راس واحد مقاومت بسیج هر دانش گاه است ؟

 

و بسیاری از چرا های دیگر که ارمغان یک سفر چهار روزه بود به مشهد الرضا (علیه السلام) ...

 

+ کلیپی از سینه زنی بسیجیان خامنه ای بر فراز کوه سنگی : دان لود

پس نوشت : مرا چه به گنجاندن عظمت خمینی در یک سرلوحه . سر لوحه نوشتن درباره ی خمینی در ایام "شهادت اش" لیاقتی ورای این قلم می طلبد.


کلمات کلیدی: ندارد