سرلوحه های موج چهارم

الیمین و الشمال مضله و طریق الوسطا هی الجاده

سر لوحه سی و هشتم : دلی به وسعت دانش
ساعت ٩:۱٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ بهمن ۱۳٩٠  

دلی به وسعت دانش

گزارشی از حضور خانواده شهید احمدی روشن در مجمع سراسری  اتحادیه جامعه اسلامی دانشجویان - مشهد ، بهمن 1390

محمد حسن صادق پور

* دکمه play را که زد ، بگو بخند ها تمام شد . بچه ها که از اول صبح به سالن همایش های دانشگاه فردوسی آمده اند و چند دقیقه ایست بی کار نشسته اند و در انتظار شروع جلسه در حال گفت و گو با هم هستند کاملا ساکت می شوند. کلیپ مستندی که بچه های دانشگاه شریف در روز شهادت مصطفی تهیه کرده بودند پخش می شود . بچه ها انگار که قضیه همین امروز رخ داده باشد ، جا می خورند و شور در دلشان می افتد . نکند مصطفی  شهید شده باشد !؟ فیلم گره می خورد به فلاش بکی از جوانان دفاع مقدس . جوان بسیجی بیسیم به پشت در حالی که گوشی را به دست دارد ، از جلوی صحنه رد می شود. شاید دارد با مصطفی صحبت می کند : "مصطفی مصطفی عمار ! عمار صحبت می کنه ! مصطفی جان سریع خودت رو برسون سه راه شهادت ، حاجی همت باهات کار فوری داره ..." . بچه ها می فهمند کار از کار گذشته است . غم تمام وجودشان را فرا می گیرد. اما نه ، بیش از آن که رد غم در چهره ها باشد ، می توان نشانه های خشم را در چشم هایشان دید. خشمی سراسر انقلابی . کلیپ تمام می شود اما قطره قطره های چشم دانشجویان هنوز می بارد.

* همسر و پدر و مادر شهید احمدی روشن بیرون سالن همایش رسیده اند . از ماشین که پیاده می شوند بچه های اجرایی به استقبال می روند . به ترتیب بر جای جای گونه ای که سال ها همنشین شهید بوده است. بوسه می زنند . جلو می روم و صورت پدر شهید را می بوسم . می خواهم دستان مبارک تربیت کننده مصطفی را ببوسم که جلویم را می گیرد . هنوز هم دارم حسرت آن لحظه را می خورم . افسوس می خورم از این که چرا وقتی اجازه نداد دستش را ببوسم به پایش نیافتادم و خاکسارش نگشتم...

 در سالن همایش قاری مشغول قرائت قرآن است. خانواده شهید وارد سالن می شوند . بچه ها چهره پدر شهید را که می بینند جملگی از جا برمی خیزند.

* پدر شهید روی صحنه دعوت می شود. از چهره اش می توان داغ دلش را متوجه شد ، اما سنگینی نگاهش و استواری قدمش چیز دیگری را نشان می دهد.

در ابتدای صحبت خود به خمینی کبیر سلام می دهد . بچه ها با شنیدن نام خمینی دم می گیرند : "اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم و اید امامنا الخامنه ای" اما پدر شهید از بچه ها جلوتر است . ادامه می دهد : "و با درود و سلام بر مولایمان امام خامنه ای که جان ما به فدایش باد " . و جمعیت دوباره دم می گیرد...

پدرشهید از مصطفایش می گوید . از قامت رشیدش و از افکار رشیدترش که اعتلای دین و سربلندی جمهوری اسلامی بوده. می گوید مصطفا وقتی نطنز را پلمپ کرده بودند و دوربین ها و تلویزیون های مدار بسته در آن جا نصب کرده بودند ، دلش گرفته بود . می گفت دیگر آن جا جای من نیست . پدر از او می خواهد که بماند . او می ماند و شاید وقتی تلویزیون حرکت مجدد سانتریفیوژهای نطنز را به دستور رییس جمهور نشان می دهد ، او خوشحال ترین فرد ایران بوده است...

* پدر شهید فقط یک پدر شهید نبود . معلم اخلاق تشکیلاتی هم بود . از اخلاق تشکیلاتی مصطفی می گفت . می گفت ما هیچ گاه نمی فهمیدیم که چه زمان از معاونت فلان بخش یک سایت هسته ای به مدیری یک بخش دیگر از سایت رسیده است. می گفت این پست ها نه برای مصطفی ذره ای مهم بود ، نه علاقه ای داشت که به دیگران بگوید مدیر فلان جا شده است.

کلیپی از بیانات امام خامنه ای در باره شهدای علمی پخش می شود و سپس همسر و مادر شهید برای پاسخ به سوالات دانشجویان روی صحنه می آیند.

* دبیر جامعه اسلامی دانشجویان دانشگاه بوشهر اجازه می خواهد. پشت تریبون و می گوید من از شهر نیروگاه هسته ای هستم . شهری که در آن دانشجویان اطراف نیروگاه اتمی ، زنجیره انسانی تشکیل دادند .می گوید هرچند متاسفانه مصطفی ها را تنها پس از شهادت شان می شناسیم . اما تا پای جان بر راهشان ایستاده ایم. باران هم چنان می بارد ...

* دانشجویی از مادر شهید می پرسد که چگونه باید "احمدی روشن" شویم ؟  پاسخ می شنود : بهشت را به بها دهند نه به بهانه. می گوید نمی شود صبح بروید دانشگاه ، ظهر برگردید و ناهار بخورید و بخوابید تا روز بعد دوباره به دانشگاه بروید و توقع داشته باشید به درد انقلاب بخورید . مصطفی بعد از راه اندازی مجدد نطنز بیش از سه چهار ساعت نمی خوابید. آن قدر حماسی سخن می گفت که اجازه نمی داد باران قطع شود ... مصطفی درد مردم را داشت . نمی توانست گرفتاری کسی را ببیند . کسی که پدر ومادر از او راضی باشند ، مردم از دست او راضی باشند و همه کارش برای خدا باشد ، چرا نباید شهادت نصیبش شود ؟

* همسر شهید می گفت : مصطفی هر روز صبح زود قبل ازرفتن به کار استحمام می کرد . هربار از او می پرسیدم چرا پس از بازگشت به خانه برای رهایی از خستگی های کار استحمام نمی کنی؟ جوابی نمی داد. اکنون درک می کنم این عمل مصطفی برای چه بود ؛ مصطفی هر روز صبح قبل از خروج از خانه غسل شهادت می کرد ...

* با پایان جلسه دکتر الهام - سخنران نشست بعد - که تازه از راه رسیده بود ، پدر شهید را در آغوش می گیرد و خانواده شهید با مشایعت و صلوات دانشجویان خارج می شوند.

* در محوطه بیرونی یکی از خواهران دوان دوان به سمت همسر شهید می آید . در حالی که هق هق گریه امانش را بریده می گوید روزی را که مصطفی شهید شده بود ، غم بزرگی وجودش را فراگرفته و حیرانی بر او چیره شده بود . همان روز خدا را به اولیایش قسم داده که شهید احمدی روشن را در خواب ببیند . به همسر شهید می گفت : آن شب خواب شهید احمدی روشن را ندیدم ، اما شما را در خواب دیدم . می گفت از خواب که برخواستم فهمیدم که همه وجود شهید احمدی روشن شما هستید. می گفت از آن روز به بعد شما الگوی من و زینب زمان من هستید . دیگر طاقتش بریده بود.  خود را روی شانه همسر شهید انداخت و دقایقی دوش به دوش هم گریستند.

* مجموعا جلسه بیش از دو ساعت طول نکشید . اما آن چنان  به خانواده شهید انس گرفته بودم که وقتی راننده ماشین پایش را روی پدال گاز گذاشت ، دلم داشت از جا کنده می شد. در حالی که نم باران چشم نمی گذاشت به وضوح دور شدن ماشین را ببینم ، زیر لب زمزمه می کردم : دل می رود ز دستم ...

* بسیجی هنوز دارد با بیسیم صحبت می کند : "مصطفی مصطفی  عمار ! عمار صحبت می کنه ! مصطفی جان سریع خودت رو برسون سه راه شهادت ، حاجی همت باهات کار فوری داره . مصطفی جان اگه تونستی نیروهات رو هم با خودت بیار ، این جا بهشون نیاز داریم ، حاجی می گه عملیات بعدی آبی و خاکی یا هوایی نیست ، عملیات علمیه  ! یا زهرا  ... "

+ این متن در سایت خبری جادنیوز