سرلوحه سیزدهم : من و گم نام

حوصله ات سر رفته بود . صبرت سر آمده بود.  از بس  خواستم برای شهدا بنویسم و ننوشتم . از این که امتحانات میان ترم را بهانه کردم برای ننوشتن . آمدی که نشان دهی فقط بسیجی خمینی نبودی . آمدی تا دفاع از خامنه ای با چند تکه استخوان را به من یاد دهی. آمدی  که نشان دهی من مرد لافم و تو مرد عمل . خواستی نشان دهی که این همه گوشت و پوست باد کرده روی تن م با یک تکه استخوان تو برابری نمی کند . گفتی هنوز من نمرده ام که تو درباره من بنویسی . گفتی هنوز استخوان های م از بین نرفته و با همین استخوان های دست می توانم چند برابر تو و امثال تو ، یاد خود را روی سینه ی مردم تایپ کنم .

قبول . تسلیم . یک - هیچ به نفع تو . نه ، بی نهایت - هیچ به نفع تو . اصلا من ، صفرِ مطلق . تو بی نهایت . دیدی من در تو نمی توانم ضرب شوم  ؟ من اگر خیلی آدم م باید از رابطه خودم  با خدا رفع ابهام کنم . آن گاه برای تو بنویسم . باید تکلیف م را با خودم مشخص کنم . که می خواهم در خط تو باشم ؟ یا نه ؟

***

بردن و باختن نسبی ست . من دی روز نسبت به تو بازنده بودم . با همان نسبت که گفتم . اما نسبت به بعضی ها هم برنده شدم . آقای آیت الله ! شما دی روز باختی . شما را می گویم که مسیرت را کج کردی تا به تشییع کنندگان فرزند گم نام زهرا برخورد نکنی . آقای آیت الله ! تابوتی که تو دی روز تشییع کردی خالی بود . آن را پر از کاه کرده بودند تا سنگین جلوه کند . تابوت ما اما کوه نور بود . کوه نور ما اگر چه چند استخوان بیش تر نداشت ، اما از کوه کاه تابوت خالی شما سنگین تر بود . آقای آیت الله ! آیا دی روز فاطمه به تو اجازه داد بگویی "مراسم عزا را سیاسی نکنید" ؟ تو فاطمه را با ناله و مسمار می شناسی ، من با خطبه ی سیاسی - عبادی فدکیه اش . آقای آیت الله ! سهم امام ت زیاد باد ! اگر این ها - که ام روز عمدا راه ت را کج می کنی که عبای ت آلوده ی سیاست شان نشود - نبودند تو به جای راه انداختن دسته ی عزا ، ام روز داشتی برای استقبال از صدام دیوار های قم را ماست مالی می کردی . دست خوش حاج آقا ! تو خوب عمله ای بودی دی روز برای عملیات آب رو بردن از فرزندان مادر آب ! از تو البته این انتظار هم می رفت . مگر تو همان نیستی که در سال های جنگ - که امام جماعت بودی- ،با جلوگیری از قرائت دعای شریفه ی "خدایا ،خدایا ، تا انقلاب مهدی ، خمینی رو نگه دار ، رزمندگان اسلام ، نصرت عطا بفرما" نماز را از لوث سیاست پاک کردی ؟ اما آن روزها بسیجیان خمینی بردند و تو باختی ، و دی روز هم ...

***

شهید ... (؟) صبر کن . قبل از این که بروی یک سوال دارم از تو . به من بگو چرا ام روز آمدی این جا ؟آن هم در روز وفات مادرت که هم سنگران ت در مجنون برای ش مثل هر سال مجلس عزا گرفته اند ؟ نگو از خاک داغ و نیزار های مجنون خسته شدم . هیچ کس نداند ، خودت خوب می دانی که در این سال ها ، در میان همین خاک ها ، همیشه سرت روی دامن مادر آب بود . دامان زهرا را رها کردی و هزار و اندی کیلومتر کوبیدی و آمدی این جا ؟ با همان زبان شهدایی ات بگو چرا ؟ بگو که آمدی مرا تکان دهی . بگو که آمدی از این خیل عزادار فاطمه ، دو نفر یار برای مهدی اش مهیا کنی . آمدی و آمدی . ابتدا رفتی به تهران تا خودت را به رخ بسیجیان پای تخت نشین خامنه ای بکشانی . من ابتدا خیال برم داشت که آمده ای به من بگویی پس چرا از من نمی نویسی ؟ اما من باز هم ننوشتم . آمدی به قم . دل م لرزید . نکند می خواستی مرا گوش مالی دهی ؟ با خودم گفتم اما با کدام دست ؟ از رو نرفتم . جلوتر آمدی . دی روز عصر را می گویم . 6 بعد از ظهر . درست آمدی در مسجد محله ما . به عبارتی کم تر از 20 متری خانه ما ! تازه اگر بچه های بسیج به داخل مسجد راه نمایی ات نمی کردند ، داشتی می آمدی درست در خانه ما .اما در خانه را من قبلا قفل کرده بودم . تا آمدم در خانه را باز کنم ، تو رفتی ! دست های مردم بین من و تو جدایی انداخت . اما شاید ، تو نیامده بودی که بیایی به خانه ما . شاید می خواستی به من بگویی در خانه ات را همیشه باز بگذار .بشکن این قفل را . اما من وقتی به خانه بر گشتم ، دوباره در را قفل کردم . شاید از این که یک اسکلت به در خانه ام بیاید می ترسیدم ...

***

دی روز نرمی استخوان ات را از زیر تابوت حس کردم . گفتی : من با همین استخوان نرم ، در جنگ سخت پیروز شدم ! آمده ام ببینم تو با آن استخوان های سخت ت ، در جنگ نرم چه می کنی ؟

***

دی روز خیلی سبک شده بودی . آن قدر سبک که چند بار نزدیک بود تابوت ت روی دست مردم واژگون شود . یعنی زهرا هم دی شب شبی ، این قدر سبک بوده ؟ به یقین سبک تر بود . آن قدر سبک که تابوت ش علی را حمل می کرد و نه علی تابوت را . شاید هم علی دی شب خیلی سنگین شده بود . دلش زیادی پر شده بود . بی جهت نبود که دستان پیام بر - که سلام خدا بر او باد-  حین تدفین به یاری اش آمد ...

و تو دی روز از خاک برخواستی . و فردا دوباره به خاک باز خواهی گشت . جان مادرت زهرا ، ام شب حین وصال ، سلام مرا به علی برسان . با تو هستم ! فرزند روح الله ! 23 ساله!، محل شهادت مجنون !

 

پس نوشت : به کسی برنخورد . العیاذ بالله ، منظور از آن آقای آیت الله هیچ کس نیست . آن آیت الله ما هستیم . مایی که سهام گیر ائمه ایم و  راه مان راه اعمه .

 

 

/ 5 نظر / 5 بازدید
هادی

سلام با یک متن درباره ی آزادی به روزم یک صفایی بده خیلی دیر به روز می کنی قل جاء الحق و مایبدئ ترید یا علی ما نوکریم

اندیشه روشن

سلام با مطلب " به کوری چشم سران فتنه حسین قدیانی را تکثیر می کنیم" به روزیم. خوشحال می شویم سری بزنید. یاعلی

اندیشه روشن

سلام/ ممنون شما لينك شديد. لطفا ما را هم لینک کنید.

مرتضا

سلام قبل تر آمدم برای پست بعد ترت بنویسم نشد. انگار قرار بود بعدتر بیایم برای پست قبلی ات بنویسم ولی به هر حال همان حرف های قبلی ام را می نویسم آدم شدی آقا حسن! تاثیر جامعه س؟اگه دوتا دیگه از بچه ها مثل تو - به قوت قلمت و به اراده ات- می نوشتن، منم میومدم تو جو. یعنی منم شروع می کردم به نوشتن! اما تو ادامه بده. دستت درست

هادی

به روزم با ادامه ی آزادی بیان از نظر اسلام و غرب